ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
ما همان افکارمان هستیم، اگر نتوانیم افکارمان را تغییر دهیم نمی توانیم هیچ تغییر دیگری ایجاد کنیم. شما قطاری از افکار دارید که هنگام تنهایی، سکوت و زمانی که غرق در افکارتان هستید سوار آن می شوید. ارزشی که برای خودتان قایل هستید و شادی هایی که در زندگی دارید همه بستگی به جهتی دارند که قطار به آن سو در حرکت است.
اگر واقعا می خواهید در زندگیتان تغییری ایجاد کنید باید ابتدا ذهن و افکارتان را تغییر دهید و آن را از هر نوع تفکر آزاردهنده ای که شما را به عقب می راند پاک کنید. در این مطلب به شما کمک می کنیم بتوانید ذهنتان را آزاد کرده و تغییرات دلخواهیتان را در زندگی ایجاد کنید.
ده روش برای تغییـر فکر
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
گنجشک دیگری پرسید: چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفت : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه در توان داشتم انجام دادم!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت....
صداقتت را میگذارند پای سادگیت...
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت ...
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت ...
و وفاداریت را پای بی کسیت ...
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج ...
آدمها آنقدر زود عوض می شوند...
آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی ...
و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است
با یاد او
حکایت زندگی
یکی بود . . . یکی نبود . . .
غیر از منم هیچ کس نبود.
هیچ کس هیچ کس که نه ! . .
کسانی بودند که صحبت از "بودن" در زندگی را نجوا می کردند.
روزی، روزگاری همه ما مثل هم فکر می کردیم و مثل هم . . . خیلی کارهای دیگر می کردیم.
سرزمین روزانه ما، فقط به اندازه تمام گذشته ما بود و اصلاً خبری از این لحظه و حال نبود.
آن سرزمین به وسعت تمام حقیقت من و اجداد من گسترده بود و در آن بی نهایت ناشناخته پدیدار می شد.
گاهی اوقات شتاب زده به دنبال آینده ای مبهم می دویدیم و به درهای بسته ای می رسیدیم اما آنجا، جایی نبود که واقعاً می خواستیم.
لحظاتی در زندگی وجود دارد که تو در یک " آن " متوجه سرزمینهای دیگر می شوی که در گذشته تجربه نکرده بودی، و آن!
عالم اسبهای سفید
اسب سفیدِ اصیلِ، وحشی و زیبا مثل همیشه سریع و نرم در حرکت بود اما بدون سوارکار ماهر !!!
سوار کار هم مشغول مشکلات، غمها، لذتها و لحظاتی بود که در قهر، جدایی و خاموشی می گذشت و می گذشت.
اسب سفید با تمام توان از جنگلها، دشتها، باتلاقها و چراگاههای متفاوتی عبور می کرد و عبور . . .
و بسوی ناشناخته هایی چون آب وحشی، رودخانه جاری و دریای آرام در حرکت بود ولی همچنان بی هیچ سوارکار
یا رام کننده ای.
شاید این تنها بودن اسب سفید و تنها تر بودن سوارکار، زندگی را ناپدید کرده بود.
ولی اتفاقی عجیب افتاد، خیلی عجیب ! . . .
در یک " آن " سوار کار، اسب را یافت و با جهشی روی آن سوار شد.
سوار کار تنها لحظاتی قادر نبود خود را بر روی اسب حفظ کند تا اینکه به سرعت، رام کردن اسب وحشی را به یاد آورد؛
چون او سوارکاری را آموخته بود، فقط مدتی آن را فراموش کرده بود.
مثل تمام قصه های حقیقی، اسب و سوارکار به هم پیوستند و دیگر هیچ کدام تنها نبودند و در سرزمینی کهن و زیبا
به اسم " حیات " زندگی را ادامه دادند؛ گویا آنها " هسته " سیب را یافته بودند و فقط دوباره هسته را کاشتند
و سرودن ادامه یافت.
بالا رفتیم او بود
پایین اومدیم او بود
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
(حافظ)
کار دست همیشه مشت شدن نیست...
دست که فقط برای این کارها نیست...
گاهی دست میبخشد...
نوازش میکند... احساس را منتقل میکند...
دستت را دست کم نگیر...
Mohammad janblaghy